داستان عيد و آقاي خسيس
دنيا پر است از چيزهاي بد ولي به نظر منبدترين چيز اينه كه آدم رو بفرستند ماموريت،توي يكي از خوش آب و هواترين نقاط كشور و يابه يك شهر توريستي! واي از زماني كه چند روزتعطيلي هم رديف بشوند پشت سرهم. آن وقتسيلابياز دوست و آشناست كه سرازير ميشود بهطرف خانه آدم، حتي همبازيهاي دورانكودكيات هم دلشان برايت تنگ ميشود وهوس ميكنند چند روز در جوارت تلپ شوند!
... اين سومين نورزيست كه به همراهخانوادهام در شيراز به سرميبريم. اما امسال ديگرنميگذارم آن تراژدي غمناك دو سال گذشته،تكرار شود. پيشدستي ميكنم، تلافي ميكنم،اصلا اسمش هرچه كه هست باشد، همان كار راميكنم. چه معني دارد كه بيست - سي نفر اينهمه راه را بكوبند و بيايند اين جا؟ زحمتشانميشود. ما چهار نفر، بيشتر نيستيم. امسال ماميرويم خانه آنها. آهان! بگذار بفهمند چه حاليميده آدم سيزده روز تمام چترش را باز كند و برسر زندگي يكي، فرود بيايد! همسرم در حالي كه بهشدت تكانم ميداد، آهسته گفت: (خساست،خساست; يك كم يواشتر حرف بزن. توي خوابهم دست از خسيس بازي برنميداري؟ يك وقتسكته ميكني خداي نكرده اين قدر كه حرصميخوري!) چشمهايم را باز كردم.
- (بس كن مرد! به جاي اين كه وقتت را صرفنقشه كشيدن براي اين و آن بكني، يك وقتبگذار تا برويم براي اين دو تا بچه، لباس نوبخريم.)
- (چي؟ مگه لباسهاي پارسالشان ديگه بهدرد نميخوره؟)
همسرم ميدانست كه جر و بحث كردن با مندر رابطه با مسائلي كه پول، يكي از اركان اساسيآن است، هيچ فايدهاي ندارد. به همين خاطرهم، به نشانه تاسف سري تكان داد و خوابيد.
... ده روز به عيد نوروز مانده بود. صبح كهداشتم براي رفتن به محل كار، از خانه خارجميشدم، همسرم سرش را از پنجره بيرون آورد وگفت: (گندم، يادت نرود. ميخواهم سبزهبيندازم.) من كه تمام شب را تا خود صبح چشمبرهم نگذاشته و نقشه كشيده بودم، با نيشخنديجواب دادم: (سبزه لازم نيست. عيد امسالتصميم دارم ببرمتان مسافرت !) با تعجب نگاهمكرد. فكر ميكنم اين اولين باري بود كه در طولزندگي مشتركمان، چنين جملهاي را از دهانمن شنيده بود! گفت: (كجا انشاءا...؟!) جوابدادم: (شما امروز به هيچ وجه به تلفنها جوابندهيد، وقتي برگشتم همه چيز را توضيحميدهم.) در حالي كه شوكش هنوز برطرف نشدهبود، به طرف اداره راه افتادم. بعد از ظهر، زودترازهميشه به خانه آمدم. رييس به مرخصي رفته بودو اداره، تفاوت چنداني با كويت نداشت! بچهها،ارباب رجوعها را كله ميكردند و به بعد ازتعطيلات نوروز حواله ميدادند. وقتي به خانهرسيدم، همسر و بچههايم با هيجان به طرفمآمدند و با خوشحالي پرسيدند: (بابا؟ بابا؟ كجاميخواهيم بريم امسال؟) گفتم: (دريا، آب بازيدوست داريد؟) هوار كشيدند و چند متر ازجايشان بالا پريدند. همسرم گفت: (ولخرجشدي خصاصت؟! موضوع چيه؟) كيف و كتم را بهدستش دادم و گفتم: (احمد - نوه خالهات - را كهيادت نرفته، پارسال، تابستان، دو روز آمدندخانهمان؟ خب، هر رفتي يك آمدي هم داردديگه. امسال عيد، ما ميرويم آن جا.) لب ولوچهاش را ورچيد، اخمي كرد و با ترشروييگفت: (بايد حدس ميزدم يك كاسهاي زير نيمكاسه است! گفتم تو ولخرجي نميكني! من كهرويم نميشود بروم خانهشان. طفلك احمد!دخترش شيراز دانشگاه قبول شده بود، آمدنديك سري هم به ما زدند حالا ميخواهي سيزدهروز بلند شوي و بروي خانهشان؟ آن هم با اين دوتا آتيش پاره؟) تلفن به صدا درآمد. پسر كوچكمدويد تا گوشي را بردارد. با سرعت به سمتشدويدم و گرفتمش. توي بغلم دست و پا ميزد.قبل از اين كه كسي چيزي بپرسد. گفتم: (اگرگوشي را برداريد، ممكن است تعطيلاتمان خرابشود! مثل اينكه خوششان ميآيد عمهجان و خالخانومتون پشت خط باشن و مژده امدن به شيرازرا بهتان بدهند؟) تعجب ميكنم كه چرا با گذشتهشت سال از ازدواجمان، حرفهايم همچنان بهمذاق همسرم خوش نميآمد و او با جملهاي كه ازدهان من خارج ميشد، لبش را گاز ميگرفت!
...خريد لباسهاي نو براي بچهها، امسال هممثل سالهاي پيش - اما خيلي بي دردسرتر - بهگردن همسرم افتاد. هيچكس، حتي خودم همنميدانسم كه قرار است عاقبت، اين پولهايي كهخرج نميكنم را چكار كنم! قرار شدهمان شببراي خريد به بازار شهر برويم. با اينكه اصلا حس وحال بيرون رفتن از خانه را نداشتم اما ترسيدمخانوم از قولي كه داده منصرف شود. نان را تا تنورداغ است بايد چسباند! حاضر شدم و رفتيم.
توي راه، ريز نقشهام را براي خانواده شرحدادم: (اول ميرويم شمال، خانه احمداينا. بعد ازآن طرف راه ميافتيم سمت تهران، چند روزيرا خراب ميشيم روي سر عمهتان كه پارسال عيدپدر ما را درآورد! خانه خاندايي تون هم بايدبرويم. من حال همهشان را ميگيرم امسال!شماها هم خوب عيدي ميگيرد هان!!)
بچهها هورا كشيدند وخوشحال بودند امامادرشان اصرار داشت كه اينجوري نبايد جلويبچه، حرف زد.
...خريد عيد، زياد طول نكشيد. همسرم كه معلمدبستان بود، سخاوتمندانه و با پول خودش، هرچه را كه بچهها دوست داشتند از همان مغازه اولبرايشان ميخريد. از جلوي يكي از شيرينيفروشيهاي معروف شهر رد ميشديم كه بچههاهوس آجيل كردند. گفتم: وقتي قرار است برويممسافرت، آجيل ميخواهيد چه كار؟) بچهها بهمادرشان اصرار كردند اما او گفت كه يك قرانديگر هم ندارد! ناچارا وارد مغازه شدم (100 گرمبادام با پوست، 100 گرم پسته و فندق با پوست،100 گرم هم تخمه آفتاب گردان كه از همهارزانتر بود) شاگرد قناد، نگاه متعجبانهاي بهصورتم انداخت و بعد از چند ثانيه مكث گفت:(جسارتهها! اما اگر براي شب عيد قصد خريدداريد، بهتره آخر هفته بياييد؟ آخر ميدوني؟ اينپستهها اكثرا دهن بستهاند. آخر هفته آجيلمرغوب و نو مياد.) گفتم: (دهن بستهاند؟فندوقها چطور؟)، با تكان دادن سر، حاليم كردكه آنها هم) گفتم چه بهتر! اگر راحت پوست كندهميشدن تا شب عيد چيزي باقي نميماند بچههاقالش را يك شبه ميكندند. اما با اين حساب تاخود سيزده به در هم آجيل داريم امسال!)
شدت تعجب در نگاه مرد، بيشتر شد. طفلكفكر ميكرد مزاح ميكنم. خنديد. موقع حسابكردن، كلي چانه زدم. زنم همچنان داشت گوشهلبش را گاز ميگرفت.
... اين هم از خريد شب عيد! كليد را توي قفلحياط چرخاندم. در باز بود! به همسرم گفتم: مگهتو در را قفل نكردي؟ گفت: (چرا) گفتم: (اين دركه باز بود! نكته دزد آمده باشد؟!) با عجله به طرفساختمان دويدم .در را كه باز كردم صداي (فشفش) فشفشه و (چيليك - چيليك) فلاشدوربين، حسابي متحيرم كرد. ثانيهاي بعد، سرود(تولدت مبارك) با همخواني يك گروه كر بيست- سي نفره، با شكوه هر چه تمامتر خوانده شد.برق كه روشن شد، هوش از سرم پريد! احمد وخان دايي و عمه بچهها به همراه دو تا خواهر،خانوم ديگهامبه انضمام بچههاشون، جلويچشمم ايستاده بودند. دهنم از تعجب باز ماندهبود. سيلي محكمي به گوشم زدم و ناگهانخواهرزادها فرياد زد: (داييجون از ديدن مااونقدر خوشحاله كه فكر ميكنه داره خوابميبينه!) صداي احمد را هم شنيدم كه ميگفت:(تصميم گرفتيم امسال، شب تولدت سوپرايزتكنيم .اين بود كه مرخصي خودمان و بچهها راگرفتيم تا مدت بيشتري پيش هم باشيم.) مثل اينكهبدجوري سوپرايز شده بودم! چون بعد از شنيدناين جمله آخر، چيز ديگري يادم نميآيد!چشمهايم را كه باز كردم، زير سرم، در بيمارستانبودم!